[Intro]
در این بیابانِ خون و آتش، صدایِ باد به نامِ تاریخ میگه
[Verse 1]
غبارِ بیابان روی خونِ خورشید روشن است
نگاه کن، هیمنهٔ باطل تا افق را کشیده و به ریشِ زمین خندیده
سپاهی با فراوانیِ فولاد، از طبلهای جنگ مست و غرّه در برقِ زر
جامههای سرخ و زردِ غرور بر تن دارد
قرناست که باطل با همین تَطَمُط به درِ پیروزی میکوبد
تا چشمها را خیره کند و دلها را بیلرزانَد
[Chorus]
history echoes in the desert, and hearts keep marching on
نورِ از ستونِ آتشِ امید، روشن میکند هر باران
ما منتظریم، تا صبحِ جدید بر فرازِ میدان بنشیند
در برابرِ ظلم، چون صخره پابرجا میمانیم
[Verse 2]
امّا تاریخ هرگز با سیاهیِ لَشگر نوشته نمیشود
در آن سوی میدان، وسعتِ نور ایستاده است
دلی به صلابتِ کوه، و قدمهایی که از غریوِ شِمشیر نمیلرزند
آنها اندکاند، تشنهاند، اما به بلنداىِ ابدیت گشودهاند
[Chorus]
history echoes in the desert, and hearts keep marching on
نورِ از ستونِ آتشِ امید، روشن میکند هر باران
ما منتظریم، تا صبحِ جدید بر فرازِ میدان بنشیند
در برابرِ ظلم، چون صخره پابرجا میمانیم
[Bridge]
کارِ هر دو سپاه پایانِِ روز نبود
امروز، آن صحرا ورزیده و آن دو راهی، پیشِ پایِ تَکْتَکِ ماست
حقطالِبی یا سکوت؟ ایستادگی یا تسلیم؟
شمشیرها شاید غلاف شدهاند، اما نبردِ وجدانها هنوز در جریان است
[Verse 3]
تو، کجایِ این بیابان ایستادهای؟
[Outro]
سکوتی که میمانَد یا فریادی که برمیخیزد؟
بیایید و پاسخِ این راهِ دشوار را با هم بشکنیم