شب که میآید، دلم یاد تو میکند،
با هر نفس، قلبم تو را صدا میکند.
خنده بر لب دارم، اما در دلم غم است،
بیتو این دنیا برایم یک قفس است.
تو رفتی و باران گرفت از آسمان،
ماندهام تنها با هزاران داستان.
گفتم فراموشت کنم، اما نشد،
این دلِ دیوانه از عشقت جدا نشد.
کرامتالدین دلسوز، هنوز عاشق توست،
در دلش یک خاطره از عشق توست.
اگرچه دوری، اگرچه سهم من غم است،
باز هم نام تو در قلبم محکم است.